سال ۱۴۰۳ شروع شد
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 16:12
سال ۱۴۰۳ ابتدا شد در حالی که سال گذشته رو برایم پر از استرس بود استرس اینکه تا چند ساعت پیش رو چه اتفاقی قراره بیوفته و باز چه دبه ای میکنن تو روی خیلی ها وایسادم خیلی حرفها زدم و حرف هم شنیدم. چیزهایی شنیدم که نباید میشنیدم و حرفهایی زدم که به نظرم شایسته شنیده شدن بود.من در سال ۱۴۰۲ مراحل سوگواری ...
و اما شروعی دوباره
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 16:12
سال 1404 شده و بعد از یک سال مینویسم! خیلی فاصله افتاده راستش را بخواهی دیروز تو اینستاگرام با پستی مواجه شدم که در ان صاحب پیجی فوت شده بود. از این جنس مرگها زیاد شده چون ادمها آغاز کردن به باز کردن پیج های کاری و این مرگ چیزی نیست که اونها هم با اینکه اون همه آدم میشناسن اونارو ازشون فاصله بگیرهو ...
کو گوش شنوا؟
-
تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 13:14
دلم میخواد کسی بود و بدون اینکه ادم رو قضاوت کنه به حرفهام گوش میداد.بدون اینکه بپره تو حرفام و بخواد نصیحتهای مسخره و نگاه های عاقل از سفیه کنه بهم. یکی که وقتی شنید درست دو سه ساعت بعدش اون حرفهارو علیه خودم استفاده نکنه. یکی که فکر نکنه از من بالاتره. هرچقدر هم که بخوای ادم های دور و برت رو نادید...
گذشته ای که از بین نمیره
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 15:26
به اندازه عمری که یادم میاد همیشه چشمام گاه و بی گاه پر از اشک بود. دیوارهای خانه پدریم شاهد این گفته من ان.همان پرده ای که شده بود در کمد دیواری نداشته مان... همان تخت خواب دو نفره فلزی که رویش پرشده بود از رختخواب و بالشها و زیرش پر از جمدان لباسهای مهمانی بود و بوی تند نفتالین وقتی درشو باز میکرد...
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:10
یادگرفته ام که بی صدا حرفهایم را بزنم...یاد گرفته ام که منتظر جوابی نباشم و هر سوالی را جواب ندم..یادگرفته ام که بی صدا فریاد بزنم...یاد گرفته ام که بی صدا گریه کنم و اشکهایم با به دندان گرفتن لبهایم قورت بدهم....و جدیدا یاد گرفته ام که چطور خودم خودم را بغل کنم و دلداری بدهم...و آخ چه حالی میده که ...
مثل گذشته؟
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 18:10
خنده هاش هیچ فرقی نکرده با روزهایی که پدرم بود مادرم بود پدر بزرگ و مادربزرگم بودن...چطور یه ادم میتونه درست مثل گذشته ها بخنده وقتی زندگیش اینقدر پر از درد شده؟ حالم از خنده های مثل گذشته اش به هم میخوره...هیچ وقت نمیشه غم ها و غصه ها رو فراموش کرد و این روزها خندیدن بیشتر از هر زمانی دیگر سخت شده....
...
-
تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 14:19
چقدر دلم میخواد بنویسم. ولی هر بار که اومدم بنیسم منصرف شدم. هیچ وقتی به اندازه الان احساس وسیله بودن نکردم.برای همه چیز. این روزها بیشتر یاد نداشته هام میوفتم. عصبی شدم زیاد و به ادمها نگاه که میکنم میگم من چه نفعی برایشان دارم و وقتی دقیق میشم به اون نفع پی میبرم. Adblock test (Why?)
یک سال گذشت
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 6:21
یک سال گذشت از زمانی که مادرم رفتیک سال هر روز صبح که از خواب بلند شدم و مسیر خانه تا اداره را طی کردم وقتی که چشمامو بستم برای لحظه ای یاد چشمان درمانده مادرم مادرم افتادم و دست های ملتمسانه او. خدای
درد دل
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 6:21
الان که به این سن رسیدم تازه متوجه شدم که چقدر تنها هستم و این تنهایی انگار چاره ای نداره. دیگه از سن من گذشته دوست پیدا کردن. همیشه در هر مرحله ای یه عده ای ادم دور و برم بودن که هیچ وقت فکر نکردم بع
نامه ای به دختر عزیزم
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
به نام خدا نامه ای به دختر عزیزم دخترم! هم اکنون که این نامه را می نویسم تو هنوز زندگی این دنیا روتجربه نکردی می خواهم حرفهایی را با تو در میان بزارم تا شاید با کمک اینها بتونی زندگی بهتری رو برای خود
زمانی که این روزها تمام شود
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
روزها، روزهای خوبیه. همه چه کم و بیش سر جای خودش هست و چیزی خدارو شکر من رو اذیت نمیکنه. خدا لطف خاصی به ما داره و به ما مکمک میکنه. روزهای سختی داشتیم. روزهایی پر از دلهره و استرس نداری و قسط و وام ه
دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
چه روزگار پر از دردیه این روزها! نیاز به همدمی دارم که با من و پا به پا یمن سوگواری کنه به خاطر از دست دادن مادرم و به خاطر از دست دادن نطفه ای که هیچ وقت قلبش نزد. و من همان اندک دلخوشی ای که داشتم
مادرم...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
مادرم چهار فرزند داشت. من و برادرم داماد و عروسش... همیشه دوست داشت که ما رو کنار هم ببینه. وقتی که می خواست عکس بگیره میگفت نه تنها نه همه با هم باشین. حتی اگه یکی از جفت هامون نبود یعنی جفت نبودیم م
الو مامان...
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
الو مامان؟ بله؟ تنهایی؟ آرهه کسی نیست؟ بابا کو؟ میدونی که؟ بیرونه ! هیچ وقت خونه نیست... یهو تو ذهنم پذیرایی خونمون نقش بست که مامانم مثل همیشه به یه بالشت لم داده و احتمالا تلویزیون هم روشنه و داره ت
ذهن پر از تشویش من
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
نمیدونم ! حتی دستام هم رمق تایپ کردن رو ندارن. دلم می خواد تو یه بی حالی دایمی ای فرو برم و ساعت ها به یه نقطه خیره بشم و هیچی نگم و ننویسم. ولی اینقدر زنگ صدای سرم زیاد شده که دقیقا نمی دونم که از ای
بی ارزش هایی که زمانی با ارزش می شوند
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
نامردی این دنیا اونقدر زیاده که زمانی دست به دامان چیزهایی می شوی که زمانی برایت ارزشی نداشتند هیچ! بلکه بی توجه از کنارشان رد میشدی! واقعا دنیای نامردیه! داشتم به چیزهای اطراف خودم توجه میکردم. مربای
چطور میشه تظاهر کرد ؟
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
احساس میکنم که دستام حتی با مرور مطالبی که می خوام بنویسم هم لمس شده. وقتی که می خوام کاری برای کسی کنم تا خوشحالش کنم گریه ام میگیره. نمیدونم چرا! من در موقعیتی هستم که دارم تو خاطراتم با مادرم قدم
کی میاد پس؟
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
تو ذهنم همه اش اون لحظه های لعنتی تلخ و نفس گیر میاد و میره. هیچ کس جای من نیست و هیچ کس نمی تونه تصور کنه وقتی که یهویی یاد اون لحظه ها می افتم چه می کشم. فقط دلم می خواد تو این مواقع تو خلایی بیوفتم
بهشت من
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 15:27
بررای خوودم بهشت میسازم...از خانه پدری ام همان خانه کپک زده الان که زمانی پر از زندگیبود. پدر بزرگ ومادربزرگم گاوه ها و مرغ خروسایش و ما هم برای خودمان حیاط پشتی مرغ و خروسی داشتیم. زندگی ما سخت بود
عهدی که هیچ وقت تکرار نشد
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 16:14
عهدی که هیچ وقت تکرار نشد نویسنده: رها - دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ یام میاد که خیلی اتفاقی چند روز مانده به روز تولدم مشهد بودیم با مادرم . قول دادم که هر طور شده هر سال روز تولدم مشهد باشم. سال بعد در اخرین دقیقه ها بار خودم رو بستم و راهی مشهد شدم باز هم روز تولدم در مشهد الرضا . قول گرفتم که من...