الان که به این سن رسیدم تازه متوجه شدم که چقدر تنها هستم و این تنهایی انگار چاره ای نداره. دیگه از سن من گذشته دوست پیدا کردن. همیشه در هر مرحله ای یه عده ای ادم دور و برم بودن که هیچ وقت فکر نکردم بعضی از انها را برای خودم داشته باشم. ادمها امدن و وقتی زمانش رسید همه رفتن. انگار ادم نچسبی بودم برای چند مدت. و وقتی تاریخ انقضای با هم بودنهامون رسید من هم رفتم پی کار. چقدر احساس تنهایی میکنم.
البته این تنهایی و بی کسی رو بیشتر از پیش احساس میکنم درست مثل مادرم که میگفت از وقتی مادرم رفت من خیلی تنها شدم. انگار من هم به درد او دچار شدم. الان که مادرم نیست انگار از همه توقع دارم تا جای او را برام پر کنن. و هیچ کسی نیست. نمیدونم حس خوبی نیست. تقریبا هشت ماهی هست که خانه نشین شدم و بچه ام را بزرگ میکنم و تعداد انگشت شماری از همان تعداد انگشت شمار ادم رو میبینم. توقع زیادی دارم از همان تعداد انگشت شمار که به دیدنم بیان. ولی از اون بین فقط دو یا سه مورد رو دیدم. بقه پی زندگی خودشونن.دیگه از زندایی یا زن عمو خبری نیست. وقتی بزرگتری میره همه چی از هم میپاشه. دیگه روابط فامیلی معنی ای نیده.
این احساس رو وقتی که پدرم رفت فهمیدم. هنوز وقتی مادر بود اندکی وابستگی وجود داشت ولی بعد رفتن اون همون هم از بین رفت. وقتی به چهره فرزندم وقتی که اسوده خابیده نگاه میکنم براش ارزو میکنم که مثل من هیچ وقت فکر میکنم همه ادمای تنها دوست دارن با کسی صحبت کنن. وقتی پیامی میاد یا علامت واتساپ گوشه سمت چپ گوشی ظاهر میشه خوشحالتر از اون پیدا نمیشه چون یکی پیام داده. این نشونه ادمای تنهاست که تو مخاطبا میگردن تا کسیو پیدا کنن. درست مثل من.
برچسب:
نویسنده: غزل کوشکی